شنیدم که روزی سحرگاه عید   ز گرمابه آمد برون بایزید
یکی طشت خاکسترش بی‌خبر   فرو ریختند از سرایی به سر
همی گفت ژولیده دستار و موی   کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشم   به خاکستری روی درهم کشم؟

سعدی