تواضع
| شنیدم که روزی سحرگاه عید | ز گرمابه آمد برون بایزید | |
| یکی طشت خاکسترش بیخبر | فرو ریختند از سرایی به سر | |
| همی گفت ژولیده دستار و موی | کف دست شکرانه مالان به روی | |
| که ای نفس من در خور آتشم | به خاکستری روی درهم کشم؟ |
سعدی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 0:5 توسط mahmood
|
نظر کردم در پرودگار خویش به چشم یقین