بی عنوان
توی بن بست قدیمی
پای آن چنار پیر
دخترکی لال!
به زبان ایما گفت:«من فریاد جهانم،باقی همه سکوت است»
لب چشمه آب
میان قل قل پر شدن کوزه
دختری زمزمه کرد:
کو آنکه سیراب عشقم کند؟
بر پشت بام گلی خانه روستا
پیرمردی فرتوت
به نوک انگشتان پینه بسته اش
خوشه پروین را به نوازش مهمان می کرد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:57 توسط mahmood
|
نظر کردم در پرودگار خویش به چشم یقین