توی بن بست قدیمی

پای آن چنار پیر

دخترکی لال!

به زبان ایما گفت:«من فریاد جهانم،باقی همه سکوت است»

لب چشمه آب

میان قل قل پر شدن کوزه

دختری زمزمه کرد:

کو آنکه سیراب عشقم کند؟

بر پشت بام گلی خانه روستا

پیرمردی فرتوت

به نوک انگشتان پینه بسته اش

خوشه پروین را به نوازش مهمان می کرد!