شهری فریاد می‌زند: آری

کبوتری تنها

به کنار برجی کهنه می‌رسد

می‌گوید: نه

*

من بسیار گریسته ام

هنگام که آسمان ابری است

مرا نیت آن است

که از خانه بدون چتر بیرون باشم

من بسیار زیسته ام

اما کنون مراد من است

که از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس

بی محابا ببینم

*

تجربه‌های سنگین

ما را پاداش می‌دهند که آرام گریه کنیم.

*

آن كس مي‌تواند از عشق سخن بگويد

كه قوس و قزح را

يك‌بار هم شده

معني كرده باشد

اكنون كسي را

در روشنايي پس از باران

از دار فرود مي‌آرند

*

حالا که شب می‌شود

به یاد تو هستم

کاش

خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی

من عمری خداحافظی تو را

به یاد داشتم...

پاییز پشت پنجره

استوار ایستاده است

مرا نظاره می‌کند

که چرا من

هنوز جهان را ترک نکرده‌ام

من که قلب فرسوده دارم

من که باید با قلب فرسوده

کم کم تو را فراموش کنم

*

شتاب مکن

که ابر بر خانه ات ببارد

و عشق

در تکه ای نان گم شود

هرگز نتوان

آدمی را به خانه آورد!

آدمی در سقوط کلمات

سقوط می کند...

و هنگام که از زمین برخیزد

کلمات نارس را

به عابران تعارف می کند

 

آدمی را توانایی

عشق نیست!

در عشق می شکند

و می میرد ...

*

چنان ابری بر دلم می‌بارد

که باران را

گریه می‌کنم..

*

از حدس و گمان های تو ویران نمی شوم

مرا نام تو کفایت می کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می دانی

نه قایق است

نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس هایی را

که بر گیسوان آویخته ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی

*

نوشته شده بیست و یکم آبان 1391 توسط صدیق قطبی