منجمی به خانه خود در آمد مرد بیگانه را دید که با زن او بهمم نشسته!دشنام داد و سقط گفت فتنه و آب بر خاست.صاحبدلی بر آن احوال واقف شد و گفت:

تو بر اوج فلک چه دانی چیست        که ندانی که در سرای تو کیست